تبليغاتX
موج خنده

موج خنده

لطيفه ها و اس ام اس هاي بامزه

يه جوك تقريبا بي مزه

يه دانشمند لر مي گه انسان ها سه دسته اند : دسته ي اول ، دسته ي دوم و از همه مهم تر دسته ي سوم !!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:25  توسط سعيد خدايي  | 

خوشحالی های بعداز گل در ايران

 

منبع:http://www.magd-sat.blogsky.com/1389/02/15/post-6334/

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:3  توسط سعيد خدايي  | 

فرا رسیدن سال 14089 اهورایی 7032 میترایی آریایی 6760 آشوری 3748 زرتشتی 2569 شاهنشاهی و 1389 خورشیدی تبریک میگم /// بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز، بهار زندگیتان بی انتها باد سال نو مبارک

 

وبلاگ موج خنده سال زپر خنده اي را براي شما آرزو مي كند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 23:7  توسط سعيد خدايي  | 

ازدواج موشي

یه روز دو تا موشه ازدواج میکنن : ماهه عسل میرن فاضلاب!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 0:0  توسط سعيد خدايي  | 

خبر بد

دكتر به يارو ميگه : دوتا خبر بد دارم اوليش اينه كه تو فقط بيست و چهار ساعت زنده ميموني يارو ميگه دوميش چيه؟ دوميش اينه كه ديروز يادم رفت اينو بهت بگم
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 23:58  توسط سعيد خدايي  | 

اعتماد به نفس

زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت زيبا و يا هيکل متناسبم؟ مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش مي ندازه و ميگه از اعتماد به نفست!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 2:15  توسط سعيد خدايي  | 

علت بيماري

غضنفر میره پیش دکتر و می گه: آقای دکتر به دادم برس! از صبح تا حالا کمرم راست نمی شه! دکتر با تعجب به سر تا پای غضنفر نگاه می کنه و می گه: علتش معلوم است! دکمه یقه پیراهنت را به دکمه شلوارت وصل کردی!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 2:13  توسط سعيد خدايي  | 

تنبيه معلم

پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي؟»
پسر با شرمندگي: «نمي خواهم شما را بترسانم، ولي دیروز معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند، تنبيه مي شود»

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 2:12  توسط سعيد خدايي  | 

صرفه جويي در مادر زن

ترکه زنش می میره، می ره با خواهر زنش ازدواج می کنه. ازش می پرسن چرا این کار رو کردی؟ می گه برای صرفه جویی در مادرزن
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 2:11  توسط سعيد خدايي  | 

تو بهتر ميداني يا پيامبر خدا؟!

فرزندي مادر خود را در سبدي گذاشته بود و براي هواخوري مي برد. در راه به پيامبر زمان بر خورد کردند و پيامبر از روي مزاح به پسر فرمود: مادرت را شوهر بده.پسر گفت: با اين سن و سال و پيري ديگه شوهر کردنش چه گذشته است؟پيرزن عصباني شد و گفت: تو بهتر مي داني يا پيامبر خدا؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:13  توسط سعيد خدايي  | 

فرار از درس

مردي براي اطلاع از وضع درسی پسرش به مدرسه رفت. مدير گفت: آقا شما نيم ساعت دير تشريف آورديد. چون نيم ساعت پيش پسرتان براي تشييع جنازه شما اجازه گرفت و رفت!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:11  توسط سعيد خدايي  | 

استفاده از تعطيلات

مردي به اتاق رئيس رفت و گفت: آقاي رئيس من براي ازدواج دو روز مرخصي مي خوام. رئيس گفت : شماکه يه هفته تعطيلي داشتين چرا ازدواج نکردين؟ مرد گفت : آخه نمي خواستي تعطيلاتم را خراب کنم !!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:10  توسط سعيد خدايي  | 

داروي موثر!!

بعد از آزمایش یه داروی جدید روی یه سری دیوونه وقت اون میرسه که اونا رو آزمایش کنن ببیند خوب شدن یا نه!
واسه همین همه رو میندازن تو یه اتاق و یه آهنگ عزا همراه با سینه زنی میزارن!
میبینن همه پاشدن دارن دست میزنن و میرقصن بجز یه نفر!!!
همه رو بر میگردونن تیمارستان بجز اون یکی..
دکتر ازش میپرسه تو چرا نمیرقصیدی؟
دیوونهه میگه: زشته جلو مهمونا عروس پاشه برقصه!!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:10  توسط سعيد خدايي  | 

به مناسبت ولنتاين

روز valentine يكي ميره كارت پستال فروشي و ميگه آقا كارتي دارين كه روش نوشته باشه تو تنها عشق مني؟ يارو ميگه بله. ميگه پس لطفا 16 تا بدين!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:9  توسط سعيد خدايي  | 

بچه هاي رنگي

 

زن مش اَهبَر پنج قلو زاييده بوده و هر كدوم از بچه‌هاش يه رنگي دراومده بودن! مش اَهبَر ميره دكتر ببينه علتش چيه. دكتره ميگه زن شما به جاي قرص ضد حاملگي، اسمارتيز خورده!


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:8  توسط سعيد خدايي  | 

تشخيص جنسيت

زن مش اَهبَر حامله بوده و براي تشخيص جنسيت بچش ميره سونوگرافي. زنه با دكتره ميرن توي اتاق و بعد نيم‌ساعت دكتره مياد بيرون ميگه آقا مژده بچه شما دختره. مش اَهبَر ميگه آخي، آقاي دكتر بپرس اسمش چيه؟!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:7  توسط سعيد خدايي  | 

فريب عزرائيل

عزراييل ميره سراغ مش اَهبَر. مش اَهبَر خودش رو ميزنه به مردن!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:5  توسط سعيد خدايي  | 

مقايسه خانم ها با توپ

می دونين چطوری ميشه خانمها رو توی سنين مختلف با توپها مقايسه كرد؟
يه خانم توی سن ۱۸ سالگی مثل توپ فوتباله... ۲۲ نفر دنبالش هستن...
توی سن ۲۸ سالگی مثل توپ هاكيه... ۱۰ نفر دنبالش هستن...
توی سن ۳۸ سالگی مثل توپ گلفه... ۱ نفر دنبالشه...
توی سن ۴۸ سالگی مثل توپ پينگ پونگه... ۲ نفر هی از خودشون دورش می كنن و به طرف مقابل پاسش ميدن...
توی سن ۵۸ سالگی مثل توپ جنگيه... كسی جرات نمی كنه از ۱۰ متريش رد بشه!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:4  توسط سعيد خدايي  | 

آزمايش واكسن

سازمان بهداشت جهاني براي آزمايش يك واكسن جديد و خطرناك احتياج به داوطلب داشتند. از ميان مراجعين فقط سه نفر واجد شرايط اعلام شدند. يك آلماني، يك ايراني و يك فرانسوي. قرار شد براي انتخاب نهايي با آنها تك تك مصاحبه شود. از آلماني پرسيد: براي اينكار چقدر پول مي‌خواهيد؟ او گفت: صد هزار دلار، اين پول را ميدهم به زنم كه اگه از اين واكسن مردم يا فلج شدم زنم بي‌پول نماند. از فرانسوي نيز همين سوال را كردند و او گفت: من دويست هزار دلار مي‌گيرم، صد هزارتا براي زنم و صدهزارتا هم براي معشوقه‌ام. سوال را از ايراني هم پرسيدند و او گفت:من سيصدهزاردلار مي‌خواهم. صدهزارتا براي خودم، صد هزارتا هم حق و حساب شما، صد هزارتاشو هم ميدم به اين آلماني كه واكسن را بهش بزنيد!



+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:3  توسط سعيد خدايي  | 

بچه تنبل

معلم : الفبای فارسی رو بگو
شاگرد : الف..ب..پ..ت..ث...چهار...پنج..شیش ..هفت...
معلم : انگلیسی اش رو بگو
شاگرد : ای...بی...سی...چهل...پنجاه...شصت...هفتاد...
معلم : یونانیش رو بگو
شاگرد : آلفا...بتا...ستا...چهارتا...پنج تا...شیشتا...هفتا....
معلم : نخواستم اصلاً ، یه شعر بگو
شاگرد : نابرده رنج گنج پنج شیش هفت .......

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:1  توسط سعيد خدايي  | 

دختر همسايه

يه مورچه عاشق دختر همسايه ميشه، بعد از يك هفته مي‌فهمه كه چايي خشك بوده

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:58  توسط سعيد خدايي  | 

@ يعني چي؟

یه روزی به مش اَهبَر میگن این ات ساین (@) رو بخون میگه : ای دورت بگردم !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:57  توسط سعيد خدايي  | 

شكايت يا رضايت

غضنفر مي‌خوره زمين، كمونه مي‌كنه بعدش تو كلانتري مي‌گه: من رضايت نمي‌دهم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:26  توسط سعيد خدايي  | 

ركورد

به  يه آدم خصيص ميگن : پسرت رکورد شکونده . ميگه : غلط کرده من که پولش رو نميدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:25  توسط سعيد خدايي  | 

راننده نمونه

 پليس نوروزي جلوي يه راننده رو مي گيره ميگه شما به خاطره اينكه هيچ تخلفي در اين ايام نداشتيد برنده ي 100هزار تومن شديد .... قصد دارين با اين پول چي كار كنين؟ يارو ميگه ميرم گواهينامه مي گيرم , زنش ميگه جدي نگيرين شوهر من هر وقت اكس ميخوره پرتوپلا ميگه بچش ميگه بابا چند بار گفتم با ماشين دزدي نريم بيرون؟ يكي از صندوق عقب داد ميزنه از مرز رد شديم يا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:24  توسط سعيد خدايي  | 

پليس مخفي

سه نفر پلیس مخفی میشن. الان نیروی انتظامی 4 ساله دنبالشون می گرده بهشون حقوق بده!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:23  توسط سعيد خدايي  | 

پليس مخفي

سه نفر پلیس مخفی میشن. الان نیروی انتظامی 4 ساله دنبالشون می گرده بهشون حقوق بده!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:23  توسط سعيد خدايي  | 

مشكين تاژ

از سیاه پوسته می پرسن بدنت رو با چی می شوری؟ می گه با مشکین تاژ!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:22  توسط سعيد خدايي  | 

قرص به جاي حمام!!

از غضنفر می پرسن چرا حموم نمی ری؟ میگه: به جاش قرص چرک خشک کن می خورم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:21  توسط سعيد خدايي  | 

چرا يك مرد دروغ ميگويد!

مردها معمولا براي دروغ گفتن دليلهاي بسيار منطقي دارن وگر نه هرگز اين قشر حاضر به دروغ گويي نيستن

به طور مثال يك داستان رو براتون بازگو ميكنم تا يكي از هزاران دليل دروغ گفتن مردها رو بدونيد!

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می‌كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه.
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می‌رفت زنش افتاد توی آب...

هیزم شكن داشت گریه می‌كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می‌كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟
هیزم شكن فریاد زد" آره "
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه"
هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با آنجلینا جولی می‌اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می‌اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می‌دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 16:40  توسط سعيد خدايي  |